پنجشنبه، اسفند ۹

شنبه، بهمن ۲۰

زندگی

زندگی
«زندگی پیر­تر از تمامی زندگان است؛ همان­گونه که زیبایی بود، پیش از آن که زیبا بر زمین زاده شود، و حقیقت، حقیقت بود، پیش از آن که بر زبان آید.
زندگی در سکوت ما آواز می­خواند، و در خواب سبک ما رویا می­بیند. حتی آن­گاه که سرخورده و پستیم، زندگی تاجدار و سربلند است و آن­گاه که می­گرییم، زندگی به روز لبخند می­زند، و حتی آن­گاه که به زنجیریم، زندگی آزاد است.
اغلب زندگی را با نام­های تلخی می­خوانیم، اما تنها آن هنگام چنین می­کنیم که خود تلخ و تاریکیم و زندگی را خالی و عبث می­پنداریم، اما تنها هنگامی چنین می­کنیم که روح ما به سرگردانی در مکان­های متروک رفته باشد و قلب ما سرمست از خویشتن­بینی مفرط است.
زندگی ژرف و بلند و دور است؛ و هر چند تنها رویای گسترده شما می­تواند به گرد او برسد، اما نزدیک است؛ و هر چند نفس ِ نفس ِ شما به قلب او می­رسد، سایه­ی سایه­ی شما بر چهره او می­افتد، و پژواک ضعیف­ترین فریاد شما در سینه او، بهاری و پاییزی می­شود.
و زندگی در پرده و پنهان است، همان­گونه که خویشتن عظیم­تر شما پنهان و مستور است. اما آن­گاه که زندگی به سخن در می­آید، تمامی بادها کلمه می­شوند؛ و آن­گاه که دوباره سخن می­گوید، لبخندها بر لبان شما و اشک­ها در چشمان شما، کلمه می­شوند. آن­گاه که آواز می­خواند، ناشنوایان می­شنوند ومسحور می­شوند؛ و آن­گاه که خرامان می­آید، نابینایان او را می­بینند و به شگفت در می­آیند و سرگردان و حیرت زده، به دنبالش می­روند.»
و از سخن گفتن باز ماند و سکوتی ژرف ...
... و رو به تپه­ها و آن اثیر گسترده نگریست و در سکوتش نبردی بود.
پس گفت:« دوستان و همسفران من، دریغ بر ملتی که سرشار از اعتقادات و خالی از دین است.
دریغ بر ملتی که لباسی بر تن می­کند که خود نمی­سازد، نانی را می­ خورد که خود درو نکرده، و باده­ای می­نوشد که از تاک­های او جاری نیست.
دریغ بر ملتی که زورگو را قهرمان می­داند و فاتح پرجلال را سخاوتمند.
دریغ بر ملتی که در خواب شهوت را منفور می­داند و اما در بیداری تسلیمش می­شود.
دریغ بر ملتی که صدا بر نمی­آورد، مگر به هنگام تشییع جنازه و لاف نمی­زند مگر آن­گاه که گردنش زیر تیغ باشد.
دریغ بر ملتی که سیاستمدارش روباه، فیلسوفش تردست و هنرش، هنر وصله و پینه و تقلید باشد.
دریغ بر ملتی که حاکم جدیدش را با بوق و کرنا خوشامد می­گوید و با قهقهه و غوغا وداعش می­گوید تا با بوق و کرنا دیگری را خوشامد گوید.
دریغ بر ملتی که فرزانگانش از پیری خرف شده­اند و مردان نیرومندش هنوز در گهواره­اند.دریغ بر ملتی که تکه تکه شده و هر تکه­اش خود را ملتی می­داند.»
این متنی که خوندید قسمتای مورد علاقه من از یه کتابه که تصمیم داشتم به یه دوست هدیه بدم.کتاب پیش خودم موند. حالا هر وقت چشمم به این کتاب یاد اون ماجرا میفتم. شاید قسمت بوده که این کتاب اینطوری واسه من یادگاری بمونه.