زندگی
«زندگی پیرتر از تمامی زندگان است؛ همانگونه که زیبایی بود، پیش از آن که زیبا بر زمین زاده شود، و حقیقت، حقیقت بود، پیش از آن که بر زبان آید.
زندگی در سکوت ما آواز میخواند، و در خواب سبک ما رویا میبیند. حتی آنگاه که سرخورده و پستیم، زندگی تاجدار و سربلند است و آنگاه که میگرییم، زندگی به روز لبخند میزند، و حتی آنگاه که به زنجیریم، زندگی آزاد است.
اغلب زندگی را با نامهای تلخی میخوانیم، اما تنها آن هنگام چنین میکنیم که خود تلخ و تاریکیم و زندگی را خالی و عبث میپنداریم، اما تنها هنگامی چنین میکنیم که روح ما به سرگردانی در مکانهای متروک رفته باشد و قلب ما سرمست از خویشتنبینی مفرط است.
زندگی ژرف و بلند و دور است؛ و هر چند تنها رویای گسترده شما میتواند به گرد او برسد، اما نزدیک است؛ و هر چند نفس ِ نفس ِ شما به قلب او میرسد، سایهی سایهی شما بر چهره او میافتد، و پژواک ضعیفترین فریاد شما در سینه او، بهاری و پاییزی میشود.
و زندگی در پرده و پنهان است، همانگونه که خویشتن عظیمتر شما پنهان و مستور است. اما آنگاه که زندگی به سخن در میآید، تمامی بادها کلمه میشوند؛ و آنگاه که دوباره سخن میگوید، لبخندها بر لبان شما و اشکها در چشمان شما، کلمه میشوند. آنگاه که آواز میخواند، ناشنوایان میشنوند ومسحور میشوند؛ و آنگاه که خرامان میآید، نابینایان او را میبینند و به شگفت در میآیند و سرگردان و حیرت زده، به دنبالش میروند.»
و از سخن گفتن باز ماند و سکوتی ژرف ...
... و رو به تپهها و آن اثیر گسترده نگریست و در سکوتش نبردی بود.
پس گفت:« دوستان و همسفران من، دریغ بر ملتی که سرشار از اعتقادات و خالی از دین است.
دریغ بر ملتی که لباسی بر تن میکند که خود نمیسازد، نانی را می خورد که خود درو نکرده، و بادهای مینوشد که از تاکهای او جاری نیست.
دریغ بر ملتی که زورگو را قهرمان میداند و فاتح پرجلال را سخاوتمند.
دریغ بر ملتی که در خواب شهوت را منفور میداند و اما در بیداری تسلیمش میشود.
دریغ بر ملتی که صدا بر نمیآورد، مگر به هنگام تشییع جنازه و لاف نمیزند مگر آنگاه که گردنش زیر تیغ باشد.
دریغ بر ملتی که سیاستمدارش روباه، فیلسوفش تردست و هنرش، هنر وصله و پینه و تقلید باشد.
«زندگی پیرتر از تمامی زندگان است؛ همانگونه که زیبایی بود، پیش از آن که زیبا بر زمین زاده شود، و حقیقت، حقیقت بود، پیش از آن که بر زبان آید.
زندگی در سکوت ما آواز میخواند، و در خواب سبک ما رویا میبیند. حتی آنگاه که سرخورده و پستیم، زندگی تاجدار و سربلند است و آنگاه که میگرییم، زندگی به روز لبخند میزند، و حتی آنگاه که به زنجیریم، زندگی آزاد است.
اغلب زندگی را با نامهای تلخی میخوانیم، اما تنها آن هنگام چنین میکنیم که خود تلخ و تاریکیم و زندگی را خالی و عبث میپنداریم، اما تنها هنگامی چنین میکنیم که روح ما به سرگردانی در مکانهای متروک رفته باشد و قلب ما سرمست از خویشتنبینی مفرط است.
زندگی ژرف و بلند و دور است؛ و هر چند تنها رویای گسترده شما میتواند به گرد او برسد، اما نزدیک است؛ و هر چند نفس ِ نفس ِ شما به قلب او میرسد، سایهی سایهی شما بر چهره او میافتد، و پژواک ضعیفترین فریاد شما در سینه او، بهاری و پاییزی میشود.
و زندگی در پرده و پنهان است، همانگونه که خویشتن عظیمتر شما پنهان و مستور است. اما آنگاه که زندگی به سخن در میآید، تمامی بادها کلمه میشوند؛ و آنگاه که دوباره سخن میگوید، لبخندها بر لبان شما و اشکها در چشمان شما، کلمه میشوند. آنگاه که آواز میخواند، ناشنوایان میشنوند ومسحور میشوند؛ و آنگاه که خرامان میآید، نابینایان او را میبینند و به شگفت در میآیند و سرگردان و حیرت زده، به دنبالش میروند.»
و از سخن گفتن باز ماند و سکوتی ژرف ...
... و رو به تپهها و آن اثیر گسترده نگریست و در سکوتش نبردی بود.
پس گفت:« دوستان و همسفران من، دریغ بر ملتی که سرشار از اعتقادات و خالی از دین است.
دریغ بر ملتی که لباسی بر تن میکند که خود نمیسازد، نانی را می خورد که خود درو نکرده، و بادهای مینوشد که از تاکهای او جاری نیست.
دریغ بر ملتی که زورگو را قهرمان میداند و فاتح پرجلال را سخاوتمند.
دریغ بر ملتی که در خواب شهوت را منفور میداند و اما در بیداری تسلیمش میشود.
دریغ بر ملتی که صدا بر نمیآورد، مگر به هنگام تشییع جنازه و لاف نمیزند مگر آنگاه که گردنش زیر تیغ باشد.
دریغ بر ملتی که سیاستمدارش روباه، فیلسوفش تردست و هنرش، هنر وصله و پینه و تقلید باشد.
دریغ بر ملتی که حاکم جدیدش را با بوق و کرنا خوشامد میگوید و با قهقهه و غوغا وداعش میگوید تا با بوق و کرنا دیگری را خوشامد گوید.
دریغ بر ملتی که فرزانگانش از پیری خرف شدهاند و مردان نیرومندش هنوز در گهوارهاند.دریغ بر ملتی که تکه تکه شده و هر تکهاش خود را ملتی میداند.»
دریغ بر ملتی که فرزانگانش از پیری خرف شدهاند و مردان نیرومندش هنوز در گهوارهاند.دریغ بر ملتی که تکه تکه شده و هر تکهاش خود را ملتی میداند.»
این متنی که خوندید قسمتای مورد علاقه من از یه کتابه که تصمیم داشتم به یه دوست هدیه بدم.کتاب پیش خودم موند. حالا هر وقت چشمم به این کتاب یاد اون ماجرا میفتم. شاید قسمت بوده که این کتاب اینطوری واسه من یادگاری بمونه.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر