سلام
اوضاع و احوال چطوره؟
امروز می خوام چند بیت از منطق الطیر عطارو بذارم تو وبلاگم. حالا جریان این ابیات چی هست؟ اگه اجازه بدید می گم.
این ابیات رو من از داستان شیخ صنعان انتخاب کردم. داستان شیخ صنعان یکی از جالب ترین و دلآویز ترین داستانهای این کتابِ، «داستان عاشق شدن شیخی متشرع و معروف آن هم به دختری مسیحی».
« قهرمان داستان پیری است به نام شیخ صنعان که پس از سالهای دراز عبادت و اعتکاف در جوار کعبه و رسیدن به مقام کشف و شهود و داشتن چهارصد مرید سالک، شبی در خواب میبیند که بتی را در روم سجده می کند. برای یافتن تعبیر خواب خویش به همراه سالکان عازم روم می شود و در آنجا به دختری ترسا دل می بندد و دل از بند شریعت و طریقت برمی گسلد. دختر ترسا که از حال شیخ با خبر می شود از او میخواهد که چهار کار اختیار کند؛ سجده بر بت آورد، قرآن بسوزد، خمر بنوشد و به دیر بنشیند و چشم از ایمان خود فروبندد. شیخ خمر می نوشد و از سرمستی آن سه کار دیگر را نیز انجام می دهد. یاران از او دل بریده و باز می گردند. از آنجا که شیخ سیم و زری برای کابین دختر نداشته، قرار می گذارند به مدت یک سال به رایگان برای او خوکبانی کند. یکی از مریدان شیخ که در هنگام عزیمت او به روم غایب بود، چون از حال او آگاه می شود مریدان دیگر را سرزنش می کند که چرا شیخ خود را در روم تنها گذاشتید و رسم وفاداری را به جا نیاوردید. پس با گروهی از مریدان عازم روم می شود و همگی چهل شبانه روزمعتکف نشسته و به ناله و زاری می پردازند و ... »
نه دیگه، نمیشه که تا آخر داستان رو بگم.
این چند بیتی که می بینید گزیده ای است ازمناظره شیخ با اطرافیاش، وقتی که عاشق شده و همه میخوان هدایتش کنن.
جمله یاران به دلداری او
جمع گشتند آن شب از زاری او
همنشینی گفتش ای شیخ کبار
خیز این وسواس را غسلی برآر
شیخ گفتش امشب از خون جگر
کرده ام صد بار غسل ای بی خبر
آن دگر گفت ای دانای راز
خیز خود را جمع کن اندر نماز
گفت کو محراب روی آن نگار
تا نباشد جز نمازم هیچ کار
آن دگر یک گفت تا کی زاین سَخُن
خیز در خلوت خدا را سجده کن
گفت اگر بت روی من اینجاستی
سجده پیش روی او زیباستی
آن دگرگفتش پشیمانیت نیست
یک نفس درد مسلمانیت نیست
گفت کس نبود پشیمان بیش از این
تا چرا عاشق نبودم پیش از این
آن دگر گفتش که هرک آگاه شد
گوید این پیر این چنین گمراه شد
گفت من بس فارغم از نام و ننگ
شیشه سالوس بشکستم به سنگ
آن دگر گفت این زمان کن عزم راه
در حرم بنشین و عذر من بخواه
گفت سر بر آستان آن نگار
عذر خواهم خواست، دست از من بدار
آن دگر گفتش که دوزخ در ره است
مرد دوزخ نیست هرکو آگه است
گفت اگر دوزخ شود همراه من
هفت دوزخ سوزد از یک راه/آه من
آن دگر گفتش که امید بهشت
باز گرد و توبه کن زین کار زشت
گفت چون یار بهشتی روی هست
گر بهشتی بایدم این کوی هست
آن دگر گفتش که از حق شرم دار
حق تعالی را به حق آزرم دار
گفت این آتش چو حق در من فکند
من به خود نتوانم از گردن فکند

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر