سلام
حال و احوال شما چطوره؟
خیلی وقت بود به اینجا سر نزده بودم، نه؟
خوب دیگه حتماً یه دلایلی داشته.
امروز روز اول فروردین سال 1387 بود، البته هنوزم هست.
حال و احوال شما چطوره؟
خیلی وقت بود به اینجا سر نزده بودم، نه؟
خوب دیگه حتماً یه دلایلی داشته.
امروز روز اول فروردین سال 1387 بود، البته هنوزم هست.
امیدوارم این سال برای همه ایرانیا و برای همه کسایی که نوروزو جشن می گیرن سال پر خیرو برکتی باشه.
پیش از ظهر داییم و زن و بچش اومده بودن عید دیدنی خونه ما. پدرم یه چیزی واسه اونا تعریف کرد که با اینکه من بار اولم نبود می شنیدم اما خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.
این جریان رو عموم تعریف کرده بود، مربوط می شه به محل کارش که یه پروژه ساختمانیه.
عموم تعریف می کرد که اونجا چندتا سگ دارن برای نگهبانی از تجهیزات. یکی از این سگا خودشو نگهبانه یکی ازماشینا می دونسته. این ماشین لودر بوده (نمی دونم اسمشو دارم درست می نویسم یا نه).
این سگ خیلی احساس مسئولیتش زیاد بوده، وقتی همه سگا داشتن غذا می خوردن اگه اون ماشین راه می افتاده، سگ هم غذاشو ول می کرده می رفته دنبالش.
زمستون توی یکی از روستاهای اطراف اونجا بارندگی شدید می شه. مردم میان دم سایت می گن اجازه بدید این لودر بیاد یه راه سیل باز کنه وگرنه روستا خراب می شه. اینا هم قبول می کنن. وقتی لودر می ره واسه باز کردن راه سیل، یدفعه یه جا تو آب فرو می ره. البته هیج اتفاقی نمی افته و ماشین دوباره راحت میاد بالا اما اون سگ بیچاره که دنبال ماشین می رفته هم خودشو پرت می کنه توی آب.
از آب سالم در می یاد اما بدش بدجوری سرما می خوره. با وجود این سرما خوردگی کوتاه نمی یاد، بازم هی دنبال ماشین می رفته. تا اینکه از این سرماخوردگی روز به روز ضعیف تر می شده.
یه روز راننده لودر از توی آینه می بینه که یه چیزی داره سینه خیز می یاد دنبالش. نگه می داره، پیاده می شه، می بینه که همون سگ بیچارس. قبل از اینکه راننده برسه بالا سرش سگ بیچاره عمرشو می ده به شما.
واقعاً چه وفادارن این سگا. کاش خدا حداقل این سگارو واسه آدما نگه داره. خوبه که بعد از این همه زندگی کردن با آدما، سگا هنوز بی وفایی رو یاد نگرفتن.
